ایش وکامیابی زیستی، روانی واجتماعی است وصرف فقدان بیماری یا معلولیت نمی باشد.” بنیارد1 1996، رویکرد فوق را به عنوان یک رویکرد ایده آل گرایانه مورد بررسی قرار داده وعنوان می کند که دستیابی به اهداف سازمان بهداشت جهانی به راحتی امکان پذیر نیست. وی تعریف سلامت برمبنای حالت کامل صحت وکارکرد مطلوب زیستی، روانی واجتماعی را مورد انتقاد قرار داده است واظهارمی کند که رسیدن به این وضعیت درعمل بسیار مشکل است. او اعتقاد دارد که عوامل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی درکشورهای جهان سوم وضعیت سلامت را تحت پوشش قرار داده است، شاید بتوان گفت که اکثریت این افراد را باید به عنوان انسان هایی ناسالم برچسب گذاری نمود زیرا زندگی این افراد درتمامی جنبه ها کامل نیست وکیفیت زندگی مطلوبی ندارند. دراینجا لازم است برای روشن شدن بیشتر مفهوم سلامت عمومی به چند تعریف دیگر نیز اشاره داشته باشیم:
“سلامت عمومی، شامل عملکرد کاملاً سازگار فرد ونیز سازش یافتگی اوباجهان است، که ماحصل چنین عملکردی، احساس اثربخش بودن وسعادتمندی است. سلامت عمومی تنها واجدکارایی واحساس رضایت نیست، بلکه می تواند یک حالت روانی استوار، یک رفتار اجتماعی مناسب ویا یک گرایش ومیل شادمانه باشد؛ به عبارت دیگر به عنوان یک حالت تعادل درون خود ودرون محیط تعریف می شود.” (فیاض دستگردی، 12:1379)
“تعادل درعملکرد قوای جسمی، روحی و اجتماعی ونه وجود عارضه جسمی به عنوان شاخص اصلی درتعیین وضعیت سلامت فرد محسوب می گردد؛ از طرفی بهزیستی وتندرستی شخص متاثراز عوامل متعدد محیطی، جغرافیایی، فرهنگی واقتصادی می باشد وهرگونه تغییر دراین عوامل می تواند سلامت جسم وروان را تحت تاثیر خود قراردهد”. (اسدالهی، 25:1378)
رویکرد زیست شناختی به سلامت عمومی:
رویکرد زیست شناختی بامدل پزشکی شناخته می شود زیرا که در مدل پزشکی تلاش می گردد تا به بررسی عوامل جسمانی مشخص ومعینی پرداخته شود. قدیمی ترین رویکرد به سلامت عمومی در حیطه زیست شناختی وعلوم پزشکی جای دارد واز زمانهای قدیم دراین رویکرد به رابطه بین عفونت ها ونواقص بدنی بارفتار پریشان پرداخته شده است. این رویکرد در قرن 18 با اوج خود رسید وپیشرفتهای عظیمی درکالبدشناسی، فیزیولوژی وژنتیک حاصل نمود. در رویکرد زیست شناختی تصوربراین می باشد که برای هراختلال بایدبه دنبال یکی از علتهای زیست شناختی بود وبدینوسیله به نقش عوامل زیست شناختی در سلامت عمومی تاکید می شود. یکی از مفرضات رویکرد فوق را می توان اینگونه مطرح کرد که همه رفتارهای غیرانطباقی ناشی از اختلال عملکرد درساختار بدن است. تبیین چنین اختلالی می تواند اینگونه باشد، عارضه فوق یا موروثی بوده یا به صورت اکتسابی درساختاربدن پدیدآمده است.
اطلاعات اخیر در زمینه سلامت عمومی، ازاین ادعا حمایت می کند که دراکثر موارد، عوامل زیست شناختی نقش موثری برعهده داشته ومعیار مهمی برای سلامت عمومی می باشد. امروزه، از طریق پیشرفت های نوین همانند تصویر برداری از مغزو مغزنگاری کامپیوتری، مشخص گردیده که عوامل زیست شناختی تاثیرات شدیدی برکارکردهای روانی واجتماعی برجای می گذارد. برخی از محققین رویکرد زیست شناختی اعتقاد دارند که تنها بروز بیماری به عنوان ناسلامتی وعدم بیماری به عنوان سلامتی درنظر گرفته نمی شود وملاک مهم دیگری در تشخیص سلامت عمومی وجود دارد. آنها اعتقاد دارند، فقدان درد از دیگر مواردی است که می تواند معرف سلامت عمومی باشد.
رویکرد روانشناختی به سلامت عمومی:
ازدیدگاه روانشناختی، تعریف وتعیین سلامت عمومی، یعنی عدم بروز اختلال روانی. از اینرو افرادی که رفتار غیرعادی را نشان نمی دهند وهمواره با محیط پیرامون خویش سازگاری دارند، به عنوان شخص سالم مطرح می شوند. امروزه در زمینه انطباق پذیری وسلامت عمومی، رشته نوینی دررویکرد روان شناختی به وجودآمده است. دراین رویکرد که به عنوان شاخه روانشناختی سازگاری2مطرح می شود. در این رویکرد به 4 منبع سازگاری تحت عنوان استرس روانی، اضطراب، افسردگی ومحرومیت اشاره می گردد برطبق این رویکرد این4 منبع نقش اساسی در سازگاری فرد ایفا می کنند. افراد درمواقعی که افراد از میزان بالای استرس روانی، اضطراب، افسردگی ومحرومیت برخوردار شوند سازگاری شخصی آنها به خطرافتاده وسلامت عمومی آنها مورد تهدید قرار می گیرد وهمچنین در مواقعی که افراد از میزان بسیار اندک استرس روانی، اضطراب، افسردگی ومحرومیت برخوردار شوند، بازهم انطباق پذیری آنها به خطر می افتد وسلامت عمومی آنها مورد تهدید واقع می شود. در رویکرد فوق باید منابع سازگاری رادر حد متوسط وهماهنگ با هنجارهای اجتماعی تجربه نمود از اینرو تجربه شدید وخفیف اینگونه منابع سازگاری سلامت عمومی فرد را به خطر می اندازد.
اکثر روانشناسان توافق نظر دارند که غیرعادی بودن، عدم مقبولیت اجتماعی، ادراک یا تفسیر شخصی نادرست از واقعیت وحالات هیجانی ناخوشایند از جمله ملاک هایی می باشند که تعیین کننده سلامت عمومی است، درصورتی که فردی اینگونه موارد را نشان ندهد از سلامت عمومی برخوردار می باشد.
– غیرعادی بودن: افرادی که رفتار نابهنجار دارند در اقلیت می باشند اما هررفتاری که در اقلیت باشد (یعنی بافراوانی کمتری تولید شود) الزاماً نابهنجار نخواهد بود. هرچند نادربودن یا انحراف آماری داشتن، معیار کافی برای طبقه بندی یک رفتار در طبقه رفتارهای نابهنجار نیستند، ولی اغلب موارد مورد استفاده قرار
می گیرند. بنابراین، دربسیاری از موارد، رفتاری که به ندرت مشاهده شود وازرفتار عادی انحراف داشته باشد نابهنجار به حساب می آید.
ـ عدم مقبولیت اجتماعی: هراجتماع دربافت خود قواعد یا هنجارهای رفتاری قابل قبولی دارد. دراجتماع ایران، پابرهنه رفتن درکوچه وخیابان نابهنجاربوده امادراجتماع هندوستان بهنجار است.
ـ ادراک یا تفسیر شخصی نادرست از واقعیت: شنیدن صداهای عجیب وغریب ودیدن اشیای غیرممکن توهم3 به حساب می آید وهمچنین افکار آزاردهنده4 نیز می تواند شاخص های بیماری روانی باشد. از اینرو هرگونه هذیان، توهم وگاهی اوقات خطای حسی5 می تواند ملاک هایی از اختلال روانی باشد.
ـ حالات هیجانی ناخوشایند: اضطراب، افسردگی، ترس های افراطی وسایر حالات هیجان ناخوشایند می توانند سلامت عمومی فرد را خدشه دارکنند. هرچند گاهی اوقات اضطراب وافسردگی به یک موقعیت خاص می تواند واکنش معقولی باشد ولی اگر اضطراب وافسردگی زمانی طولانی دوام یابد آنگاه نابهنجار مطرح می شود.
رویکردجامعه شناختی به سلامت عمومی:
ازدیدگاه اجتماعی، فردناسالم کسی است که توانایی مقابله موثر با استرس های اجتماعی وتقاضاهای محیطی را نداشته باشد. دراین دیدگاه عدم سلامت اجتماعی فرد رابه عنوان نقصی در نظام حمایت اجتماعی فرد ملاحظه می کند. این نظام حمایتی شامل همسر، والدین، خواهر وبرادر، وابستگان و… وهمچنین سازمانهای اجتماعی ونهادهای دولتی است. جامعه شناسان منکرساخت ژنتیکی درایجاد رفتارغیرانطباقی نیستند بلکه می گویند این عوامل به تنهایی چنین رفتاری را ایجادنمی کنند. رویکرد جامعه شناسی درمورد سلامت عمومی مطرح می کند که وضعیت آموزشی نامساعد، جنایت وجرم، مسکن نامناسب وتعصب درطبقه های پایین اقتصادی وحتی همسایه های فاسد ممکن است عوارض بیشتری را متوجه فرد آسیب پذیرکنند. به عنوان مثال نظریه انتخاب اجتماعی6 عنوان می کند که در طبقات اقتصادی واجتماعی پایین جامعه رفتار غیرانطباقی شایع تر است زیرا افرادی که عملکرد خوبی ندارند، دچارحرکت اجتماعی روبه انحطاط می شوند وسیر قهقرایی را طی می کنند.
رویکرد روانشناسی سلامت7:
عوامل زیستی، روانی واجتماعی در رویکرد روانشناسی سلامت، به تنیدگی پرداخته است ومفروضات رویکرد کل گرایی8 عنوان می شود. دراین رویکرد کل فرد درطول درمان مورد توجه است وتنها به یک عضو خاص ازبدن بیمار پرداخته نمی شود. در رویکردی که از بانیان آن می توان به مایر9 اشاره نمود، ابعاد زیست شناختی، روانشناختی وجامعه شناختی به عنوان عوامل سازنده سلامت عمومی درنظر گرفته می شود. اواعتقاد داشت که سلامت به عنوان یک سازه مفهومی جامع می باشد وتاثیرپذیری شدیدی را از تمامی متغیرهای زیست شناختی، روانشناختی وجامعه شناختی نشان می دهد.
این رویکرد دردهه آخر قرن بیستم حرکت های فزاینده ای نمود ونظریه های پزشکان، روانشناسان وبه خصوص جامعه شناسان پزشکی، تحولات چشم گیری را درجنبه های کاربردی آن ایجادنمود.
درمدل فوق، رویکرد سیستمی به کاربرده شده است وتعامل بی